به نام خدا
نوشتن نوشتن نوشتن...
عاشق نوشتنم! چون از بچگی عادت کردم که حرف هام رو برای دفترم بگم. هیچ وقت نمی تونستم حرف دلم رو برای کسی بگم. با دفترهام درد و دل می کردم، اونها هم ساکت و آروم به حرف هام گوش می کردن. گاهی وقتی من گریه می گردم اون ها اشک می ریختن بی صدا و توی خودشون. دستم رو که روی صورتشون می کشیدم می دیدم خیس هستند. می بوسیدمشون و می گفتم که چقدر دوستشون دارم.
گاهی نوشتن ادم رو به اوج می بره، گاهی ادم رو با خیلی ها اشنا می کنه.
گاهی باعث میشه آدم حرف دلش رو بتونه به دیگران هم بگه، گاهی باعث دوستی های عمیق میشه.
گاهی باعث میشه بتونی از دیگران کمک بخوای،
و گاهی می تونی مطالبی رو که یادگرفتی به دیگران انتقال بدی... کاری که تا به حال سعی در انجامش داشتم.
هر کاری که می کردم و هر جربه جدیدی که بدس میاوردم رو می گفتم و بقیه هم برای من می گفتن. و اینجوری تبادل نظر و عقیده داشتیم...
دفعه پیش گفتم که به این نتیجه رسیدم و یادگرفتم که برای زندگی کردن نیاز به هیچ چیز نیست، نمی خواد همش بگردی! فقط کافیه خودت باشی. آنچنان باشی که گر نباشی هم باشی...
...خوش باشید و موفق...
پ.ن. : یه دوست جدید به وبلاگ نویسان اضافه شد. آرش( خوش آمدید)
بعد از مدت ها سلام
تو این مدت فهمیدم که بی خود دنبال این همه فلسفه و درک هدف از بودن بودم. بودن همان بودن است... بدون هیچ چیز اضافه. فقط باید خودت باشی. باید خودت رو از پوسته هایی که تا به حال ساختی و برات ساختن دور کنی تا به خود اصلیت برسی. اونوقت که می تونی همه چیز رو بفهمی...
تا به حال اشتباه می کردم. چه خوب که الان فهمیدم و مثل خیلی های دیگه باقی عمرم رو هم صرف منطق ها و فلسفه های پوچ نگذروندم که دم مرگ بفهمم که ای دل غافل من رراه و کاملا اشتباه می رفتم!
شکرت خدایا...
...خوش باشید و موفق...![]()
--------------------------------------------------------
پ.ن: از تمامی دوستانی که در این مدت همراه من بودم تشکر می کنم.
به نام خدا
سلام بر تمامی دوستان عزیز
مدت زیادی از آخرین پست می گذرد.
امیدوارم کسی از این حقیر دلگیر نباشد بخاطر کوتاهی های این دوست بی معرفت. از همگی عذر می خواهم.
در ادامه سوال از هدف زندگی و اینکه چرا هستیم:
به روایتی گفته شده که حضرت مسیح می فرمایند:" من رنج می برم پس هستم..."
پرسش از فلسفه و هدف حیات به هیچ وجه تازگی نداشته. از دوران قدیم در...
و بعد از این همه فلسفه بافی - اینقدر گم شدن در افکار فقط می شود گفت بودن هر شخصی به شخصیت و به منش شخص بستگی دارد و زندگی را باید آسان ولی جدی گرفت.
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زيبه انديشان به زيبايي رسند
آنقدر زيباست اين بي بازگشت
كز برايش مي توان از جان گذشت
اين هايي كه اينجا مي خوانيد را همگي مي دانيم فقط قصد يادآوري دارم. مي خواهم به خاطر بياوريم كه هستيم و چرا هستيم! اينقدر درگير روزمرگيها نشويم و هرچند يكبار وقتي را براي خودمان اختصاص بديم. فكر و روحمان را از نو برنامه ريزي كنيم. به قول معروف يك خانه تكاني حسابي گاهاً نياز...
بهترين ها را براي دوستان خوبم از خداوند منان خواهانم.
...خوش باشيد و موفق...
به نام خدا
با سلام خدمت تمامی دوستان
می خواستم که این پست در ادامه پست قبل باشد ولی خوب از آنجا که دوست خوبم گربه من را به این بازی دعوت کردند باید این پست اختصاص داده شود به این بازی...
۱- در افتادن از صندلی موقع صحبت با تلفن مهارت خاصی دارم. تا دلتان بخواهد از روی صندلی افتاده ام. ديدن دارد اين شيرجه ها...
2- بر خلاف خيلي از افراد به زبان آوردن افكار برام سخت تر از به زبان آوردن حرف دل. يعني حرفهاي دلم رو خيلي راحت مي گم. همانطور كه توي كامنتهايي كه براي شما عزيزان مي زارم و شما مي بينيد. ولي افكار...! و در كل نوشتن برايم قشنگتر. از كودكي مي نويسم و علاقه خاصي به نوشتن دارم. و كلاً حرفهايم را با نوشتن ميزنم.
اگر دقت كرده باشيد از "..." زياد استفاده مي كنم و حتي نام بلاگ هم "...بودن..." اين علامت هميشه به معناي امتداد بوده و هست. و وقتي كه از ين علامت استفاده مي كنم يعني هميشه ادامه داشته باشد.
...خوش باشيد و موفق... ديروز امروز و فردايتان خوشي باشد و موفقيت...
۳- تنبلم. با اينكه از نظر ديگران خيلي كار مي كنم و فعاليت جسمي و فكري زيادي دارم ولي خودم احساس مي كنم كه از اين وقتهايي كه درگذر بايد بهتر استفاده كنم. و اين فكر هميشه آزارم ميدهد و هيچ وقت اجازه استراحت كامل را ندارم.
4- زود جوش و انعطاف پذير و مو شكاف. به همين دليل دوستان زيادي دارم. سعي مي كنم دوستي هام پايدار باشد. هرچند كه خيلي به دوستانم سر نميزنم ولي هميشه از دور جوياي احوالشون هستم و اگر متوجه شوم كه مسئله اي دارند تا آنجا كه بتوانم كمك مي كنم. اين خصلتم هميشه مامان جان رو آزار ميدهد. چون مي گويند كه زيادي به فكر ديگرانم. و اكثراً متهم به ساده لوحي مي شوم.
خيلي زود با ديگران آشنا مي شوم و از آنجا كه انعطاف پذيرم احساسات افراد را براحتي ميتوانم درك كنم. خيلي اين احساس را دوست دارم. و به جرات مي گم كه 40% از موفقيت هايم را مديون همين مهم هستم و 40% ديگر رويايي بودنم.
5- آدم خيلي رويايي هستم. خيلي.. البته اين موضوع توي زندگي خيلي كمكم كرده. هميشه اينطور بوده كه براي رسيدن به خواسته و هدفي توي روياهايم همانطور زندگي مي كنم و بعد از مدتي به آن خواستم مي رسم. خوب يادم هست كه تا چند سال پيش رويايي داشتم كه احساس مي كردم واقعاً اتفاق افتاده. پرواز از روي پله ها تا 1-2 متر. جالب اينجا كه توي رويايم پسر عمه جان هم بودند و ايشان هم هميشه اسرار داشتند كه من راست مي گم و واقعاً چنين اتفاقي افتاده. بيشتر توي فكرم و نگرانم(از ديد ديگران) ولي خيلــــــــي كم پيش آمده كه ناراحت و غمگين باشم. در واقع مي توانم بگم كه چيزي در دنيا نيست كه بدم بيايد. خيلي زود شاد ميشوم و خيلـــــــــــــــي دير ناراحت. همگي رو هم مديون اين روياها هستم، چرا كه همه چيز در رويا راحت و زيباست.
خوب يادم هست كه بزرگترين و بدترين كابوس زندگيم كوتاهي نخ بود. از 2-4 سالگي علاقه به كارهاي هنري دارم و از آن زمان انجام ميدهم. و هميشه يك كابوس داشتم كه سوزن را نخ مي كنم تا بدوزم. مي دوزم ولي آخر سر كه فقط جاي يك كوك و يك بست مانده نخ تمام ميشود و من هم در حال كشيدن نخ تا شايد بلند تر شود ولي افسوس كه...تا 10-11 سالگي اين كابوس همراهم بود.
يك خاطره ديگر از كودكي. پشت بام خانه ما باغ وحش بود. سگ و گربه و جوجه و پرنده هاي ديگر...بدون اينكه خانواده ام متوجه شوند آلونكي درست كرده بودم تا موقع سرما سرپناهي داشته باشند. خانواده گربه ها از همه بزرگتر بود. 7-8 گربه و بچه گربه...چه روزگاري بود...
در آخر بايد گفت كه اين بازي خيلي خوب بود. كلي در كودكي پرواز كردم، و حيفم ميايد كه به دوستان ديگر پيشنهاد نكنم. احساس خوبي دارد. امتحان كنيد.
و برای اینکه رسم بازی رعایت شود همگی دوستان دعوت هستند و بخصوص قصه گو خانم گل- آقای صیادمیری- صادق عزیز- انوش و هاتف عزیز
و با تشکر از گربه عزیز
...خوش باشید و موفق...
به نام خدا
پرسش از فلسفه و هدف حيات به هيچ وجه تازگي نداشته. از دوران هاي قديم در هر جامعه اي افراد فراواني با اشكال گوناگون از موضوع مزبور پي جويي كرده و با عقايد و اعمالي كه از آن دو رانها به يادگار مانده است پاسخ قانع كننده اي درباره آن موضوع تهيه شده.
هرچند سوال مستقيم درباره هدف زندگي و اينكه چرا هستيم در دوران هاي ما قبل سه قرن اخير چنان شيوع و رواج نداشته است كه امروز بعنوان يك مسئله روز جلوه داشته باشد. ولي انسانها بطور كنايه و غير مستقيم با فدا كردن هستي خويش در راه ايدولوژي ها بخوبي نشان داده اند كه سوال مزبور با مطرح كردن مجموع كلي حيات كه سپري مي كردند براي آنان با اهميت تلقي شده است. مثلاً افلاطون مي گويند:" كسي كه نمي داند از كجا آمده و به كجا مي رود و چيست آن هدف اعلاي زندگي كه بايستي خود را براي وصول به آن به تكاپو بياندازند، منكر خويشتن مي باشد." و بطور كلي مي توان گفت:" در گذرگاه تاريخ هر فرد هشياري كه در پهنه تلاقي خطوط ماده و حيات براي كمترين لحظات توانسته است "من" خود را از غوطه ور شدن در شادي و اندوه و كشش هاي ضروري حيات بالاتر بكشد و حيات را براي خود بر نهد، فوراً از بودنش و از فلسفه آن مي پرسد."
سوال از فلسفه و هدف حيات از نظر تاريخي مساوي با تاريخ هشياري آدميان است.
پاسخ هايي كه در آن دوران به اين سوال گفته مي شد، متين و با شكوه و موقرانه بازگو مي گشت. زيرا جهان هستي براي آنان عظمت و شكوه و جلالي داشت كه آنان را وادار به احتياط در بحث مي نمود. در صورتيكه در دوران هاي اخير بعلت بازشدن برخي از رموز طبيعت و پيشرفتهاي چشمگير، و افزايش روابط آنان با طبيعت به غلط چنين گمان رفته است كه هستي داراي آن ابهت و عظمت نيست. لذا سوال مزبور با اينكه جدي است، سبك تر و پاسخ آن بي اهميت تر مطرح مي گردد و پاسخ ها عاميانه تر و از ديدگاه هاي محدودتري ناشي مي شود. مثل اينكه مردم دوران ما در اين صدد هستند كه فلسفه زندگي را مانند فلسفه و هدف محسوس آب خوردن در موقع تشنگي بفهمند.
و نكته دوم اينكه تغيير چهره حيات بوسيله غوطه ور شدن در عربده هاي ناخودآگاه ماشين است كه از اواخر قرن هجده به اين طرف رو به افزايش است. در نتيجه متفكر نماهايي كه يا بيماري رواني شكنجه شان مي داد و يا براي ارضاي حس شهرت پرستي ميدان مناسبي براي خود مي ديدند بجاي اينكه در برداشتن سنگي كه روي منبع حيات آدميان افتاده است بكوشند، فرياد برآورند كه منبع آب ندارند و يا آب منبع تمام شده است! و پوچي حيات را نتيجه گرفتند.
پاسخ اهميت بودن { 1- خرد شمردن جهان و فلسفه آن
2- پوچ ديدن حيات (مختصات احساس پوچي): { 1- دگرگون شدن احساس حيات طبيعي(حيات يك ضرورت تنفرآور)
2- درهم پاشيدگي واقعيات و قوانين و روابط حاكم به آن واقعيت كه در دوران پوچ گرايان صورت مي گيرد.(مهم نيست كه 2+2=5 باشد يا =4)
3- ميگريزند از خودي در بيخودي يا به مستي يا به شغلي مهتدي
4- سقوط ارزشها و مخلوط شدن عظمت ها و پستي ها
عناصر تشكيل دهنده مساله هدف زندگي از نظر خود انسانهاي جوينده هدف، مختلف مي باشد و هر كسي مقداري از واحدهاي روشن اين عناصر را براي خود مطرح نموده هدف زندگي را از آنها مي جويد. يك ماهيگير معمولي فلسفه حيات را از فلسفه ماهيگيري جستجو مي كند.
هدف زندگي { 1- هدف چيست؟ آن حقيقت منظور كه آگاهي و اشتياق بدست آوردن آن، محرك انسان بسوي انجام دادن حركات معيني است كه آن حقيقت را قابل وصول مي نمايد. { 1- جنبه درون ذاتي كه مربوط به يكي از جهات ملايم با طبيعت انساني است و مورد آگاهي و اشتياق او قرار ميگيرد.
2- جنبه برون ذاتي كه وجود واقعي هدف است كه وصول به آن مطلوب آدمي ست. كار و حركت يك انسان هدف گير در ميان دو جنبه فوق صورت مي گيرد. يعني هر كار هدف دار از آگاهي و اشتياق به هدف آغاز مي شود و پس از انجام كارهاي مربوط، در وصول به هدف واقعي كه در بيرون از ذات انساني وجود دارد پايان مي پذيرد.(آگاهي و اشتياق به هدف كار، تحقق يافتن هدف و وصول به آن)
3- هدف در همه موارد حقيقتي است خارج از موقعيت فعلي انساني كه شي مفروضي را براي خويشتن هدف قرارداده است.
4- جنبه جبري و اختياري وصول به هدف:{ 1- هدف منظور در خارج از موقعيت انساني از يك جهت و در مجراي قوانين طبيعي يا اعمال ديگر انسانها قرار گرفته است كه خارج از اختيار آدمي است. مانند فرا رسيدن فصل معين.
2- بدست آوردن همان هدف در موقع معين بدون رسيدگي هاي مناسب به درختان كه در اختيار باغبان است عملي نخواهد گشت. پس هر هدفي جنبه جبري و جنبه اختياري دارد.
2- زندگي چيست؟ (سقراط:" زندگي برسي نشده ارزش زيستن ندارد.). انگيزه هاي پرسش از هدف زندگي { 1- زمينه منفي حيات
2- زمينه مثبت حيات
3- زمينه هاي عارضي و ثانوي حيات
4- زمينه بيطرف و احساس لزوم نظاره كلي بر حيات و جستجوي هدف آن...
با یاد و نام خداوند مهربان
سلامی گرم تقدیم به تمامی دوستان عزیز و محترم
امروز یک سوال از شما دارم و آن سوال اینکه:
به روایتی گفته شده* که حضرت مسیح می فرمایند:" من رنج می برم پس هستم..."
می خواستم بدونم شما دوستان دلیل بودنتون رو چی می دونید؟
با تشکر از همگی
...خوش باشید و موفق...
----------------------------------------
*
از اونجا که تحریفات زیادی در انجیل حضرت عیسی(ع) شده بطور قطع نمی تونم بگم که این سخن از ایشون.
با نام و ياد و خالق زيبايي ها
سلامي از صميم قلب تقديم به تمامي دوستان خوبي كه تا به حال ياريم كردند به خصوص "قصه گو" عزيزم.
بابت تاخير خيلي طولاني از همگي عذر خواهي مي كنم.
چند روز پيش مشغول خواندن يكي از كتابهاي آقاي " كارنگي" بنام " آيين سخنراني"* بودم. در يك قسمت كه به محركات منفي مربوط مي شد و مي گفت:" حواس خود را از محركات منفي كه آشفته تان مي كنند، دور نگه داريد..." به ياد داستاني افتادم. اسم داستان رو آخر ميگم.
روزي از روزها 2 غورباقه داخل چاه عميقي مي افتند. غورباقه هاي ديگر همگي سر چاه مي ايستند و براي آن 2 احساس تاثر مي كنند و مي گويند:" آخي...ديگه نمي تونين بالا بيان.همونجا موندگار شدين..." به هم نگاه مي كردند و درباره آن 2 صحبت مي كردند.غورباقه ها تصميم گرفتند كه تلاش كنند تا از چاه نجات پيدا كنند. آنها همينطور مشغول به بالا آمدن بودند.چنيدن بار تا نيمه ها آمدند و دوباره افتادند پايين. مدتها گذشت. غورباقه هاي ديگر بالا ايستاده بودند و باز همان حرفها و نااميدي ها را تكرار مي كردند كه:" تلاش بي خود است.غير ممكن است شما بتوانيد بالا بياييد. تا به حال كسي موفق نشده كه چنين كاري رو انجام بده...نه محال است..." بعد از مدتها يكي از غورباقه ها در نيمه ها ديگر خسته مي شود. براي لحظه اي مي ايستد. ايستادن همانا و افتادن در ته چاه و نابودي همانا...ولي غورباقه ديگر مصرانه كار خود را ادامه مي دهد تا بالاخره از چاه خارج مي شود...همه در كمال نا باوري به او مي نگريستن و به وي تبريك مي گفتند. ولي بعد همگي متوجه شدند كه اين غورباقه كر است.
داستان قورباغه کر داستان خيلي قشنگی.
در رابطه با منفي و مثبت افكار و الفاظ قبلاً صحبت كرده بوديم. و ترجيح مي دهم كه از تكرار پرهيز كنيم.
--------------------------------
*
مطالب ارزنده و خيلي خوبي رو از اين كتاب ياد گرفتم. بخصوص يك موضوع و اينكه سعي كنم چيزي كه از دلم مي ياد رو بزبون بيارم. راستش تا به حال فكر مي كردم كه توي كنفرانسها ، بحثها ، سخنرانيها و يا همين وبلاگ نويسي بايد خيلي ظريف باشم و احساسات را خيلي كمتر بروز بدهم. همانطور كه شما عزيزان تا به حال توي اين چند سطري كه از گذشته تا به حال در اين بلاگ يا دربلاگ دیگرخوانديد. ولي حالا متوجه شدم كه اين نظريه خيلي هم درست نيست. هر چيزي سر جاي خودش. اين سبك رسمي و...فقط و فقط مختص كتاب نوشتن هست و بس. اگر قرار كه نوشته ها تاثير گذار باشد، بايد ساده و با شور و حال خاصي باشد. يكي ديگر از دلايل ننوشتنم هم همين بود. يكي از دوستان گفته بودند كه خيلي سخت مي نويسم! و درك بعضي از مسائل سخته...حق با ايشون بود. حداقل در صحبت كردن و وبلاگ نويسي بايد جور ديگري بود...خلاصه بگمصمیمیتی که باید نبود...
ولي سعي مي كنم از اين به بعد تغيير كنم. مثل موشهاي قصه آقاي اسپنسر(چه کسی پنیر مرا برداشته است) كه تغيير كردن...
به نام حضرت دوست
کاش می شد...
کاش می شد تو را از بر کرد
عقده های دل خویش را باز کرد
کاش می شد در هوای کودکی
باد را در نی لبک ها ساز کرد
کاش می شد در پناه لاله ها
قصه عشق تو را باور کرد
کاش می شد کاشها را پاک کرد
غصه امروز و فردا را خاک کرد
کاش می شد در کنار آبشار
خواستن تاختن را آغاز کرد
با سلام و عرض ادب خدمت تمامی دوستان عزیز. امید دارم که در زیر سایه حق تعالی هر روزتان پربارتر از دیروزتان باشد.
بدینوسیله از حضورتان بابت تاخیر بلند مدت عذر خواهی می کنم و تقاضا دارم شما که پیشکسوت هستید یاری کنید و ایراداتم را بیان کنید.
با سپاس فراوان
...خوش باشید و موفق...
به نام خدا
- اگر می خواهیم به بهترین شکل زندگی کنیم، باید بهترین کارها را بیابیم و به آنها بپردازیم.
آیا بایدی وجود دارد؟ آیا ما باید کاری انجام بدهیم که نیاز داشته باشیم بهترین را انتخاب کنیم؟ چرا باید این کار را انجام دهیم؟
"باید" هم وجود دارد و هم نه.آیا ما باید به زندگی ادامه دهیم؟ نه می توانیم خود را بکشیم ولی در این صورت ظلم بزرگی به خود روا داشته ایم. آیا بایدی است که خود آن را به خود واجب می گردانیم.اگر کس دیگری ما را بدان ملزم نماید،ارزشی ندارد.
در ما توانمندی های متعددی هست و قدرت انجام کارهای زیادی در ما وجود دارد. می توانیم با افراد گوناگونی همکاری کنیم. می توانیم امکانات فراوانی را جذب نمائیم. می توانیم جلوی کارها و فعالیتهای زیادی را بگیریم. می توانیم افراد متعددی را دور خود جمع کنیم و...
کدام را انتخاب کنیم؟
یک جواب منطقی این است که بهترین را انتخاب کنیم.تنها با انتخاب بهترین است که دچار پشیمانی و حسرت نمیشویم و هر آنچه که به غیر از بهترین انتخاب کنیم(حتی اگر خیلی خوب باشد)، باز دچار حسرت می شویم.
در یک فعالیت اقتصادی بهترین کار،سودآورترین است. در یک فعالیت حساس مانند جراحی مغز، بهترین کار کم خطر ترین است. در یک فعالیت هنری، بهترین کار زیباترین است. در ی فعالیت گروهی بهترین کار، آن است که مورد توافق همه اعضاء باشد.
پس برای هر فعالیتی بهترین کار به طریق خاصی است و یک کار مطلق نداریم که همواره بهترین باشد با این وجود، چگونه بهترین را انتخاب کنیم؟
یک شرط لازم برای بهترین کار این است که منجر به نفع همگان شود. بدون آن که زیانی به کسی یا چیزی برسد. چنین کاری را هماهنگی می نامیم.
فرمول اصلی هماهنگی کنار گذاشتن خودبینی ست. یا کل را دیدن که ما هم شامل کل می شویم. ملاک یک کار هماهنگ این است که تا چه حد از خودبینی به دور بوده است. برای آنکه از خود رها شویم باید هوشیار بوده و مراقب باشیم که در پیرامون ما چه می گذرد. برای کل نگری ، در نظر گرفتن چهار مهم ضروری ست:
1- شرایط زمانی: شناخت زمانی، فاکتور مهمی برای رسیدن به هماهنگی است.زیرا برای هر کاری زمانی مقرر شده است که اگر آن زمان مقرر را از دست بدهیم احتمال موفقیت کاهش می یابد.
2- شرایط مکانی: هر مکانی ویژکیهای خاص خود برخوردار است که بر هر آنچه که در حوزه اش قرار گیرد تاثیر می کذارد. از این ویژگیها به 3 ویژگی کلی می توان اشاره کرد:
الف-ویژگیهای طبیعی مانند حرارت، امواج مغناطیسی، رطوبت، بادگیری و...
ب- افراد و موجودات ساکن در آن محیط.
ج- ویژگیهای باطنی مانند مکان های زیادی و معابد.
3- مخاطب: در زمانی که عده دیگری نیز نفع می برند، لازم است به نقطه نظرات، دیدگاهها، عقاید و علایق مخاطب توجه شود و بدان پاسخ مناسب و در خور داده شود.همانند انبیاء که در هر عصری که آمده اند با زبانی متانسب با درک و فهم آن قوم و فرهنگ سخن گفته اند.
4- امکانات: ما تنها در حد توان خود می توانیم عمل کنیم هر چند ایده های بزرگی در سر داشته باشیم. بنابر این در انجام کارها به توان اجرایی خود(که البته ضمیر ناخودآگاه هم جزئی از این خود است) توجه داشته باشیم.
اگر می خواهیم به بهترین شکل زندگی کنیم باید بهترین کارها را بیابیم و به آنها بپردازیم، یافتن این کار مستلزم هوشیاری است. باید در خود جستجو کنیم تا متوجه شویم که هماهنگ ترین کار کدام است. برای یافتن آن هم به کششهای درونی توجه کنیم و هم به مسایل و اتفاقات بیرونی. با توجه به درون ببینیم که کدام کار است که بیشترین جذابیت را برای ما دارد. کدام کار است که از انجام آن خسته نمی شویم و کدام کار است که در آن خلاق تر و شاداب تریم. در مورد مسایل و اتفاقات جامعه باید به آنها توجه داشته باشیم تا معضلات و مشکلات را شناسایی کنیم و ریشه آن ها را پیدا کنیم. از طرف دیگر بررسی کنیم و ببینیم کدام یک از کارهاست که بیشترین خلاء را دارد و نیازمند جذب افراد بسیاری است. در این حالت یک کار هماهنگ و ایده آل کاری است که هم کشش های درونی ما را بیشتر نمایان کرده و هم بتواند نیازهای واقعی جامعه را پاسخ دهد.
--------------------------------------
- در تنگنای زمان هر پاسخ را به سوال تبدیل کن.
به امید روزی که که نظم و هماهنگی را در کارها داشته باشیم
خوش باشید و موفق
به نام خدا
- حیات آمدمی ازسنگلاخ خود طبیعی بیرو می جهد و جز خود را می بیند سپس بر میگردد خود را مورد تماشا قرار می دهد.
وقتی که من انسانی از هدف حیات می پرسد، چون در نقطه مافوق حیات طبیعی قرار گرفته است، نمی تواند پاسخ آن را از خود حیات طبیعی و شئون آن جستجو کند.
جستوجوی من انسانی هدف خود را از حیات طبیعی و شئون آن، آن اندازه خلاف منطق و خنده آور است که جستوجوی انگور، هدف خود را از آب و خاک و ریشه و ساقه و...درخت انگور! همچنین آن اندازه خلاف منطق و خنده آور است که یک اندیشه عالی، فلسفه و هدف خود را از سلول مادی مغز جستجو نماید.
بله، من انسانی مانند انگور است که نمی تواند فلسفه خود را از غوره ای که درون آنرا سپری کرده به انگوری رسیده است، بپرسد. چنانکه اندیشه عالی نمیتواند برگردد و از عناصر مادی که موجب به وجود آمدن سلولهای مغزی شده است، فلسفه و هدف خود را دریابد.
این اصل را توجه کنیم: عظمت روح بقدری است که اگر بخواهد در هر چیز طبیعی نفوذ کند، آن را متلاشی میسازد و گردش را بهوا میدهد، اگر برای تحصیل آرمان اعلای روح به حیات طبیعی خیره شوید و روح برای درک و پذیرش هدف بودن آن حیات در وی نفوذ کند، آن را لهو و لهب دیده و گردش را بهوا میدهد و اگر بخواهید از آن عبور کنید خواهید دید راه عبور شما به حیات حقیقی و اصیل منحصر در همین راه است که باید آن را سپری کنید.
اینان در جستجو از هدف حیات راه خطا میروند و از افق عالی من انسانی، حیاتی را که من انسانی را شکوفا ساخته است، برای خود مطرح نمیسازند، لذ در حقیقت مفهوم حقیقی آن را نمیدانند.
بهمین جهت لازم است که ما مقداری از شئون عالی حیات را که بازگو کننده عظمت آن است مطرح کنیم تا ببینیم آیا سوال از هدف چنین حیات به پاسخ قانع کننده ای میرسد یا نه؟ اینست بعضی از شئون حیات آدمی:
1- حیات آدمی از تفاعلات ماده میگذرد و گذرگاه عواطف و احساسات و فعالیتهای مراحل اولی زندگی را پشت سر میگذارد و گام بمرحله تعقل مینهد در این مرحله عقل آدمی از افق بالاتری به گذرگاه عواطف و احساست می نگرد و سطور کتاب بزرگ هستی را با عینک چند بعدی خود میخواند. در این مرحله، انسان گاهی چنان اوج میگیرد که در کمتر لحظه ای تمام هستی را رو در روی خود مانند یک شاخه درخت میبیند که خود از مقام والاتری بان می نگرد.
ناصر خسرو می فرماید:"
نفس ما بر آسیا کی پادشا گشتی چنین
گر نه نفس مردمی از کل خویش اجزاستی
مقصود وی از کل و اجزا معنای اصطلاحی آن نیست. بلکه منظورش اینست که اگر انسان دارای نمونه ای از شعاع خورشید الهی نبود، نمی توانست بجهان هستی که مانند آسیا است مشرف شود.
آیا سوال از فلسفه و هدف حیاتی که پیده مزبور یکی از شئون آن است، مانند سوال از هدف آن زندگی است که توانایی تجاوز از محیط ناچیز نفس زدن نداشته و دانشش و تعلقش از دریافت یک ماهی کوچک در آب شیشه کوچکی بیشتر نمیباشد؟!
2- حیات آدمی از سنگلاخ خود طبیعی بیرون می جهد و جز خود را می بیند سپس بر میگردد خود را مورد تماشا قرار میدهد.
اولاً مشترکات خود را با سایر انسانها در می یابد با زا خود بیرون می رود این دفعه با اهمیت بیشتر انسانها را درک می کند بار دیگر بدرون خود وارد میشود احساس می کند که خود او و تمام انسهانهای دیگر اجزاء یک کل مجموعی است.
3- من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی میکشم از برای تو
مضمون بیت حافظ که یک پیده واقعی روان آدمی را بازگو می کند، می گوید:حیات انسانی از حیث حساسیت و ظرافت بجایی میرسد که حتی نمی تواند نسیم موجود غیر مادی مانند فرشته را تحمل نماید، اکنون همین انسان که با نیروی عشق خود را دگرگون کرده و خود دیگری را برای خویش ابداع نموده است، می تواند در مقابل قال و مقال و تمام تصادم های عالم هستی مقاومت بورزد.بله، طعم حیاتی را که راد مردان با عظمت تاریخ چشیده اند با آن ظرافت و نیرومندی که خاصیت معجزه آسای حیاتست توانسته اند تلخ ترین حوادث روزگار را نوش کنند و لذایذ آنرا هم زیر پا گذارند و از سایه های موجودیت خود به هدف حیات برسند. تا گام به مرحله عالی من انسانی گذاشته نشود، سایه حیات از هدف حیات تشخیص داده نخواهد شد.
با امید درک هدف زندگی
...خوش باشید و موفق...
به نام خدا
- اگر به عشق عمل کنیم دنیا شکل بهتری خواهد داشت.
و باز هم سخن عشق...!
عشقت رسد به فریاد از خود به سان حافظ
قرآن زبر بخوانی در چارده روایت
عشق خمیر مایه هستی و زندگی است و آب حیات جاودان است، که آنرا حافظ به زیبایی در بیت بیان کرده است.
وی معتقد است که عشق به فریاد انسان می رسد و عشق از او دستگیری خواهد کردف هر چند قرآن را به چهارده روایت بخواند، باز هم آنچه از او دستگیری می کند عشق است.
در رابطه با عشق و عاشقی مختصراً صحبت به میان آورده شده، هر چند از که از حدیث عشق هر چه گوییم کم است. ولی ناچاراً به مقدار اندکی که در توان مان هست اکتفا می کنیم و بیش از این سخن نمی رانیم.
و اما عمل به عشق به چه معناست!؟
عمل به عشق یعنی عمل به ایمان،عمل به خواسته،عمل به باور و اعتقاد...
وقتی در باب عشق می گوییم، بدان معناست که از ایمان، شناخت و سوزش سخن می گوییم. هنگامیکه می شناسیم و به آن ایمان داریم در صدد رسیدن به آن هستیم. پیرو و رهرو آن هستیم. می رویم هر چه که او گفت بدان عمل کنیم. هرچه برایش خوشایند بود انجام دهیم. سوزشش را همچو شهدی گوارا می نوشیم و مست وجودش می شویم. مستی پایان ناپذیر. با چنان آتش و شوق به دنبالش می رویم که گویا از تنور گریخته به دنبال آب می رود. سوزشی که هرچه بیشتر می شود قدرت و انگیزه حرکت آن بیشتر می شود. یکی از عارفان بزرگ حاج آقا انصاری این سوزش را با جان و دل چشیده بود، بطوری که اثر سوختگی بر روی سینه اش و به صورت فیزیکی نمایان بود.
عشق انسان را به کمال می رساند و این در صورتی امکان پذیر است که رهرو و پیرو آن باشیم. به گوش باشیم و هرچه فرمود انجام دهیم. لذت عمل بقدری است که از ظرفیت لغات خارج است و در آنها گنجانده نمی شود.
عمل به عشق لباس زیباتری بر تن دنیا خواهد کرد. چرا که انسان کامل خواهان زندگی زیباست و پهنه هستی را تبدیل به بهشت زمین می کند، برای عشقش و برای اطرافیان.
اگر هر کس در زندگی خویش به عشقش عمل کند یعنی به چیزی که بدان ایمان دارد و همه یکصدا باشند و کمال جو برای هم زیبایی زندگی زیبایی درست می کنند. زندگی که از اول تا آخر آنرا حدیث عشق فرا گرفته. زندگی که تنها عاشق گیتی آنرا هدایت کرده.
برای رسیدن به کنال و تمام زیبایی ها کافی ست که به عشقمان عمل کنیم. کافی است که غلام حلقه به گوش آن بزرگوار عشق بی انتها باشیم.
به امید وصال عاشقان
...خوش باشید و موفق...
-----------------------------
- از موفقیتهای دیگران درس بگیریم و این دانش را به تجربه خود اضافه کنیم.
به نام خدا
- این ذهن ماست که ما را شاد یا ناشاد، بدبخت یا خوشبخت می سازد.
- و این ذهن ماست که خوبی و بدی را می سازد.
پیش از این در رابطه با باور و اعتقاد آدمی سخن رانده ایم. این جملات نیز به آنها مرتبت میشود.امید است مورد توجه دوستان واقع گردد.
ذهن و باور زیبا ما را خوشبین و شاد می سازد و بالعکس ذهنی که زیبایی ها را در نظر نگیرد و زشتی ها را ببیند ما را بدبین وبدبخت می سازد.
در واقع انسانی که مرتباً روی بدبختی ها و زشتی های زندگی متمرکز می شود، زندگیش به قهقرا می رود و کسی که مرتبا به زیباییها ی زندگی و نقاط امید بخش تمرکز کند زندگیش قرین سعادت و موفقیت میشود و این خاصیت تمرکز است.
ثروتمندترین و موفق ترین انسانها کسانی هستند که بیشتر و بهتر از بقیه توانسته اند در ذهن خود خیال پروری مثبت بکنند. خیال پردازیهای مثبت کنید و زیبایی های زندگی را ابتدا در ذهن خود خلق کنید و بدانید آنچه را که شما در ذهن خود تجسم می کنید می توانید در دنیای واقعیت ها خلق کنید و این قدرت انسان است.
1- کسانی هستند که اصولا مثبت فکر می کنند. امیدوار هستند، دنیا را زیبا می بینند و دوربین ذهن آنها مرتبا روی پدیده های زیبای زندگی متمرکز می کند. مثبت و امیدوارانه سخن می گویند چهره ای گشاده و متبسم دارند و معتقدند که انسانهای خوش شانسی هستند. فکر می کنند که همه چیز برای آنها درست انجام می شود. هیچگاه به موانع و مشکلات زندگی نمی اندیشند. معمولاً داستانهای خوشحال کننده تعریف می کنند. به خاطرات خوب زندگی می اندیشند و آنها را برای دیگران تعریف می کنند. خیال پردازیهای زیبایی از آینده خود می کنند. اعتماد به نفسی عالی دارند و فکر می کنند که آینده حتما بهتر از گذشته آنان است. نگاه زیبایی به کرانه های دور زندگی خود دارند. به سلامتی و تندرستی خود می اندیشند. ترسی از آینده ندارند. معمولاً روحیه ای بسیار شاد و عالی و احساس خوبی از زندگی دارند و از لحظه های آن لذت می برند.
2- دسته دیگر انسانهایی که درست بر خلاف دسته اول ویژگیهای منفی دارند، منفی نمی نگرند، منفی می اندیشند، ناامیدانه فکر می کنند، مرتبا به نارسائی های زندگی تمرکز می کنند، به خاطرات منفی گذشته نگاه می کنند و خیال های منفی برای آینده خود تصویر می کنند. چنین انسانهایی معمولا روحیه ای افسرده و غمگین دارند و در نتیجه چهره ای عبوس و گرفته دارند و گونه ای از لحظه های زندگی رنج می برند.
با این تفاسیر وقتی می توانیم بادید زیبا دنیا بنگریم و احساس خوشبختی کنیم چرا فقط زشتی ها را ببینیم و دنیا را برای خود تیره و تار کنیم؟ چرا با این افکار بدبختی را مهمان همیشگی خود کنیم؟
خوشبختی و بدبختی ، خوبی و بدی، زاییده فکر و عقیده هر کس و یا هر قو م و ملیتی می باشد.
- قبیله ای ، ملتی ، جامعه ای، عملی را هنجار و انجام آن را زیبا و نیک میدانند . بالعکس همان عمل در قومی دیگر زشت و ناپسند است.
- خصلتی از نظر شخصی زیبا و پسندیده است و آن را خوب و درست خطاب می کند. و در نظر شخص دیگر آن خصلت زشت و ناپسند است.
- من نوعی ثروت را دوست دارم و آن را در زندگی همه چیز می دانم و ازدیاد آن را خوشبختی می دانم. ولی دوست دیگر ثروت را مانع درک حقیقی و درست از زندگی میداند. و عقیده دارد که باید فقیر باشی تا بتوانی درد فقرا را حس کنی و بتوانی زیبایی های دیگر را ببینی. از نظر وی ثروت چیز بی خود و ناپسندی است. شخص سومی می گوید ثروت تا حدی مناسب و خوشبختی آور است که بتوانی از آن بدرستی استفاده کنی و نبود مادیات ایمانت را سست نکند.و ثروت را چیزی برای تحکیم ایمان می داند. و عقاید بسیار زیاد دیگر...
- برخی انرژی هسته ای را حق مسلم کشورمان می دانند. وجود این انرژی و در کل خود این علم بسیار خوب و پسندیده است. ولی در ملیتی مظلوم و بی دفاع به هیچ عنوان مسئله درستی نیست. آنها بقدری زیر شکنجه مانده اند. بقدری جنگ را دیده اند که وجود کوچکتریم قدرت را زیان آور می دانند. عده ای می گویند که این قدرت عظیم نباید در دست ما باشد چرا که ملتمان را قبول ندارند و می گویند که:" کشورهای در حال توسعه نباید دارای اینگونه قدرتها باشند چرا که با ندانم کاری و بی لیاقتی از آن درست استفاده نمی کنند و بر این باورند که اینگونه کشورها باید زیر استعمار کشورهای قدرتند باشیم..." و ملتی دیگر غیر این را می گویند...
- برخی اسلام را نا درست و مانع پیشرفت می دانند و برخی آن را باعث عدل و پیشرفت بشریت می دانند.
- اشخاصی میل جنسی را عملی پسندیده که خداوند برای انسانها گذارده می دانند و گاهی نیز در صدد تشویق آنند و برخی در صدد کنترل و سرکوبی آن...
- برخی خار را لازمه گل می دانند و برخی دیگر خار را باعث تنهایی گل میدانند و می گویند که نبود آن بهتر است...
می بینید که خوبی و بدی همه از باور و اعتقاد و از هنجارهای فکری ما نشات می گیرد. این ما هستیم که خوبی و بدی را می سازیم.
با امید افکاری زیبا و زندگی سعادتمندانه
...خوش باشید و موفق...
----------------------------------------
- اندیشیدن قبل از حرف زدن بهتر از ندامت بعد از گفتن است.
به نام خدا
- هر کس آنچنان است که در درون خود فکر میکند..
- خودشان آفریندگان خویشند...
نیروی باور و اعتقاد: باورها و اعتقادات ما مشخص کننده میزان بهره مندی مان از توانایی ها می باشد. اگر حیوانی را در آب بیاندازید بالاخره راه خود را پیدا می کند و خودش را نجات می دهد ولی اگر یک انسان را که شنا بلد نیست در استخری بیندازید چه اتفاقی برای او می افتد؟ پاسخ می دهید که غرق می شود. چرا چنین است؟ چرا یک حیوان می تواند خودش را نجات دهد ولی یک انسان غرق می شود؟ چون انسان بر این باور است که غرق خواهد شد ولی آن حیوان هیچ گونه باوری ندارد و بنابر غریزه خود شنا می کند. شاید عجیب باشد ولی هرگاه ما به وقوع چیزی اعتقاد داشته باشیم آن مسئله اتفاق می افتد. باورهای ما انتخاب هایمان را مشخص کرده و جهانی را که در آن زندگی می کنیم شکل می دهد. هر آنچه را که ما آن را باور داشته باشیم، به حقیقت می پیوندد. زیرا ما انسان ها بر اساس اعتقادات و باورهایمان حمل مب کنیم. دانش ما نیز از باورها و اعتقاداتمان نشات گرفته است. ما از طریق فیلتری که بر اساس باورها و اعتقاداتمان استوار است در جهان می آموزیم و یاد می گیریم. اکثر ما هرگاه چیزی با اعتقاداتمان سازگار باشد آن را راحت تر می پذیریم و بر اساس آن عمل می کنیم و واقعایت ها و حقایق جدید را که بر اساس اعتقاداتمان نبوده و باورهایمان را زیر سئوال می برند رد می کنیم.
در سال1942 خانم "گرترود اشمیدلر" پروفسور روانشناسی دانشگاه نیویورک برای سنجش اتقاد دانشجویان به پدیده های فراروانی پرسشنامه ای تنظیم رد. او پس از تکمیل پرسشنامه، دانشجویان را با آزمون مرسوم در فراروانشناسی یعنی کارتهای ادراک فراحسی(که در آن فرد سعی می کند ترتیب کارت ها را حدس بزند) مورد سنجش قرار داد. اشمیدلر نتایج آزمون فراروانشناسی و پرسشنامه را با یکدیگر مقایسه کرد. نتیجه جالب توجه این بود که صحت حدس ترتیب کارتها توسط گروهی که به پدیده های فراروانی معتقد بودند، خیلی بالاتر از یک نتیجه تصادفی بود. در حالی که در مورد گروه بی اعتقاد به نیروهای فراروانی خیلی پایین تر بود. این اختلاف میان معتقدین و ناباوران توسط بسیاری از محققین دیگر نیز مورد تایید واقع شده است. شاید هیچ نیرویی قدرتمند تر از نیروی ایمان و اعتقاد شخص وجود نداشته باشید. این نیرو و هم خلاق است و هم ویران کننده. باورهها و اعتقادات ما مشخص کننده میزان بهره مندیمان از توانایی ها باشد. مثلاً چقدر باور دارید که دارای ذهن خلاق هستید؟ کدام استعدادها را در خود باور ندارید؟ آیا بر این باورید که زندی پر ازمشکلات مختلف است و شما قادر به حل آنها نیستید؟ اعتقاد و باور شما درمورد انسان و زندگی ظاهری چیست؟ آیا به توانایی های باطنی اعتقاد دارید؟و...تشریح شکل پذیری و عملکرد باورها از دیدگاه دانشمندان سیستم اعتقادی بشر، از قالب های فکری تشکیل شده است که با برداشت های درست یا نادرست ما از واقعیت ازتباط دارند. تفسیر واقعیت در هر قالب فکری منحصر به همان قالب است. مردم در طی تجربیات روزمره درون فضاها یا سطوح مختلف تعبیری خود در حرکتند. در واقع تجربیات آنها در قالب های فکری متعلق به خودشان تعبیر و تفسیر می شوند. در هر سطح یا فضای تعبیری ، جهان به گونه متفاوتی تفسیر می شود. باید دانست که قالب های فکری واقعیاتی انرژی مند هستند و دارای قدرت های متفاوتی می باشند. این قالب ها بواسطه انرژی یا اهمیتی که فرد به آنها می دهد تغییر می کنند. از طرفی عادات فکری ما نیز پدیدآورنده شکل دهنده و حافظ قالبهای فکری می باشند. برخورداری قالبهای فکری از نیروی عاطفه به آنها قدرت بیشتری می بخشد. این قالب ها می توانند ناآگاهانه یا خودآگاهانه به وجود آیند. مثلاً مرور مستمر ترس ذهنی" ممکن است نتوانم از پس فلان کار برآیم"، خود خالفق یک قالب فکری است. به هر میزان که ما دانسته یا ندانسته به این قالب انرژی بدهیم تاثیر اندیشه مربوط به این قالب به خلق بیشتر نتیجه ای که از آن وحست داریم منجر خواهد شد. این قالب های فکری به طور کاملاً طبیعی بخشی از شخصیتی هستند که فرد حتی به آنها توجه ندارد. قالب ها عموماً در کودکی شروع به شکل گیری می کنند و مبنای آنها استدلال کوکانه است. پس از آن در طول زندگی با شخصیت فرد عجین می گردند و چون باری اضافی فرد را ملزم به حمل خود می کنند. از آنجا که این قالب ها به طور عمیق در ناخودآگاه مدفون نشده اند و در لبه خودآگاهی قرار دارند از طریق روش هایی قابل اصلاح می باشند. از مهمترین روش های از بین برنده قالب های انرؤی مندی و تاثیرات مثبت و منفی آنها بروند زندگی و سرنوشت می تواند از قدرت این قالب ها بکاهد و یا قالب های فکری فهم و درک آنهاست. مشاهده روند شکل گیری قالب ها دقت و تفکر بر عملکرد ناخودآگاهانه آنها دیدن میزان انرژی مندی و تاثیرات مثبت و منفی آنها بر روند زندگی و سرنوشت می تواند از قدرت این قالب ها بکاهد و یا قالب فکری را کاملا دگرگون نماید. رابطه باورها و اعتقادات با جریان خلاق روح باورها و اعتقادات محدود کننده مانند قفل ها و زنجیر هایی هستند بر توانایی های ذهن آنسان و قدرت بی نهایت آن. ذهن انسان هدایت کننده انرژی خلاق روح انسان، تحقق بخش قصدها و خواسته های دنیوی باطنی و معنوی اوست اما باورهای غلط و محدود کننده منبع انرژی خلاق را از دسترس انان دور می کند و اجازه نمی دهد که او از تمامی امکانات و توانایی های خود بهره جوید. این مطلب تاییدی بر این جمله است که از "ماست که بر ماست". باورها و اعتقادات انسان قابل تغییرند. اگر چه تغییر دادن باورها کار ساده ای نیست اما انجام پذیر است.
-------------------------------------------------------------------------
-انسانها هیچ گاه شکست نمی خورند بلکه از حرکت باز می ایستند.
به نام خدا
تو همانی که می اندیشی.
در پست قبلی به قدرت انسان و ضمیر ناخودآگاهش اشاره شد. و عرض کردیم برای اینکه بتوانیم انیشه و فکرمان را آنگونه که می خواهیم بسازیم باید باورهایمان را تغییر دهیم. حال می خواهیم بدانیم که چگونه با اندیشه صحیح به طراحی آینده و هدف گذاری در کار و زندگی بپردازیم؟
قبل از پرداختن به این موضوع سوالی از شما دارم. آیا شما هدف خود را انتخاب کرده اید؟ آیا می دانید که فردا و فرداهای شما چگونه خواهند بود؟ آیا می دانیدمی دانید به چه رشته های ورزشی و یا هنری خواهید پرداخت؟چه کتابهایی را در آینده مطالعه خواهید کرد؟به کجا می خواهید بروید؟ با خدای خودتان چگونه ارتباطی داشته باشید؟ با چه کسانی نشست و برخواست خواهید کرد؟ چه میزان علم و چقدر ثروت می خواهید؟ در آخرت می خواهید چه جایگاهی داشته باشید؟...
هدف در دنیای انسان مهمترین عامل زندگی و تکاپو ست. هدف مانند نوری است که در تاریکی مسیر را به شما نشان می دهد. نیاز هدف رویا پردازیست. می گویند " موفق ترین مردم خیال پردازترین آنهاست."چرا؟ زیرا اینگونه افراد هدف خود را انتخاب کرده اند و همیشه در رویای زیبای آن هستند و دیدن این رویا پرقدرت ترین داده ایست که به ضمیرناخودآگاه می دهید. "شنیدن کی بود مانند دیدن" این ضرب المثل در رابطه با ضمیرناخودآگاه نیز صادق است. تصاویر بر ضمیرناخودآگاهمان بسیار تاثیر گذارتر از تلقینها هستند...چشمانتان را ببندید و در خیال فرو روید...
از شما خواهشی دارم. اگر تا به حال هدفتان را انتخاب نکرده اید یا انتخاب کرده اید ولی اراده نکرده اید، همین امشب به آینده تان فکر کنید.ببینید می خواهید به کجا برسید!؟ لیستی از خواسته ها و آروزهایتان تهیه کنید.هر یک را بالای یک صفحه سفید و با رنگی متفاوت بنویسید. سپس بیاندیشید که برای رسیدن به آن هدف باید قبل از آن به چه چیزهای کوچک دیگر برسید. مثال:
مطالعه کتابهای.../ یادگیری طرز برخورد با دانش آموزان/
...->دتبه...در کنکور->قبولی و ادامه تحصیل در رشته...->شرکت در همایشهای...->شناخت روشهای صحیح تدریس->روش تدریس صحیح->رضایت و موفقیت دانش آموزان->بازدهی بالا->معلم نمونه(هدف اصلی)
بدین ترتیب پله ها را مشخص کنید. وقتی روی پله N هستید، برای پله N+1 برنامه ریزی کنید. مثلاً کدام کتال را باید بخوانید. لیستی از کتابها و...حال هدفهای اصلی را که با رنگ متفاوت نگاشته اید اولولیت بندی و سپس زمانبدی کنید. فرضاً "تا 6 سال دیگر من باید معلم نمونه شوم.6 ماه تا قبولی با رتبه...در کنکور. 4سال برای اخذ مدرک تحصیلی و 1 سال هم برای تدریس.6ماه کنکور که فقط درس می خوانم.4 سال دانشگاهی را می توانم کتابهای...و...و...را بخوانم و تحقیقی در رابطه با شناخت و طرز برخورد با دانش آموزان را انجام دهم و این آموخته ها را در 1 سال تدریس استفاده کنم و در پایان به عنوان دبیر نمونه انتخاب شوم."
حال باورهایمان: مثال:
" من انسانی زودجوش هستم و با این خلق و خو ساختن با دانش آموزان مشکل است. من نمی توانم به این هدف برسم. پس از خیر آن می گذرم." ولی باید توجه داشته باشید که این باور بر اهداف دیگر هم تاثیر گذار خواهد بود. این باور و اینگونه تلقینات نه تنها باعث می شود که روز به روز اخلاق ما تند تر شود بلکه باعث می شود که در زمینه اجتماعی خود را انسانی ترد شده از جامعه بپنداریم. ممکن است حتی دپرس نیز شویم. شخص به خاطر داشتن خلق و خوی تند همه را از خود می راند و خود را تنها می بیند در صورتی که نیاز به کسی دارد تا با او همدردی کند.ولی به علت تلقینهای نادرست همه را از خود می راند. نتیجه این تنهایی جز گوشه گیری و افسردگی چیز دیگری نیست و...این را به خاطر داشته باشید.
حال همان شخص را با همان صفات در شبی که اهدافش را مشخص میکند در نظر بگیرید." اهدافم را انتخاب کردم. کمی تند مزاج هستم.مساله ای نیست. زیباییها بسیارند. من با دیدن هر زیبایی آرام و آرامتر خواهم شد. و این آرامش و زیبایی در وجود من رخنه می کند. همانگونه که دنیا و زندگی زیباست، انسانها نیز زیبایند. من آنها را می بینم،دوستشان دارم و لذت می برم...این لذت و آرامش از من انسانی وارسته، باوقار،آرام،متین و...ساخته. انسانی که همه از برخورد و مصاحبت با او لذت می برند...پس من می توانم در اجتماع بدرخشم و نیز دبیری نمونه برای شاگردانم باشم..."
این دو را با هم مقایسه کنید. می بینید که با چند اندیشه و باور مثبت و زیبا می توان خود را تغییر داد. می توان آینده را تغییر داد.
به امید زیبا اندیشی
خوش باشید و موفق
=================================================
این بخش جدا از متن بالا می باشد.
- قدرت در آن نیست که هیچگاه شکست نخوری و به زمین نیافتی. بلکه در آن است که بعد از زمین خوردن با اراده بیشتر از زمین بلند شوی.
-
به نام خدا
- خواه تا توانی.
ابتدا از قدرت آدمی مختصراً صحبت بمیان می آوریم.
انسان سرشار از قدرت است. برخی افراد می گویند که اینگونه نیست و ما نمی توانیم کاری کنیم. همه چیز از قبل تعیین شده! در پاسخ با اینگونه طرز فکرها باید گفت:" انسان افضل مخلوقات است.یعنی چه؟ یعنی نسبت به تمام موجودات هستی برتری دارد. شعور و عقل دارد و قادر به انتخاب است. خود انتخاب می کند که چه می خواهدهر چه خود بخواهیم همان گونه باور داریم و عمل می کنیم و به همان نتیجه می رسیم.
همانگونه که استحضار دارید خداوند تبارک و تعالی از وجود خود در ما دمیده. خداوندی که خالق این همه زیبایی ها و جهان اسرار آمیز است. کردگار قادر...پس ما نیز چون از اوییم قدرتی فراتر از چیزی که می اندیشی داریم. فقط کافی ست آنرا بشناسی و کنترلش کنی..."
بی شک همگی درباره ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه شنیده اید. ضمیر خودآگاه انسان پست فرماندهی وجود است که در واقع همان بخش از انسان است که من آدمی اطلاق می شود.
باورهای انسان توسط ضمیر ناخودآگاه ساخته می شود و شمیر ناخودآگاه کامپیوتری است که اطلاعات را از طریق حواس پنجگانه انسان و یا هر رشته فکری او دریافت می کند و با پردازش آنها نظام باورهای انسان را می سازد. ضمیرناخودآگاه می تواند در هر لحظه با تماس و ارتباط با ضمایر ناخودآگاه انسانهای دیگر رابطه شما را با دیگران بطور ناخودآگاه فراهم کند(تله پاتی). و نیز ضمیر ناخودآگاه می تواند با ارتباط باجهان آفرنش و کل کائنات ارتباط آدمی را با جهان هستی برقرار کند و انسان را به استفاده از قدرت ماوراء الطبیعه برساند و از این طریق کل کائنات به خدمت انسان درآیند. در اینجاست که خداوند تعالی می فرماید:" ما آسمانها و زمین را به تسخیر شما در آوردیم."
شاید در انیمیشنها دیده باشید افرادی را که جسه بسیار تنومند دارند ولی فکر محدود و کودکانه. ضمیر ناخودآگاه نیز همین طور است. کودکی زودباور...هر چه بگوییم بر او تاثیر میگذارد.
بارها به شما گفته اند که هیچ وقت از لغات منفی استفاده نکن. ولی تا به حال با خود گفته اید چرا؟
باید گفت که استفاده از لغات منفی باعث می شود کودک زود باور ما احساس ضعف کند. بطور مثال: روز کم کاری داشته اید. بیکاری همه را کسل می کند. شما نیز همینطور به منزل می روید. از شما می خواهند کاری انجام دهید. برای انجام ندادن آن کار به دلیل بی حوصلگی خستگی را بهانه می کنید. با خسته ام...نای راه رفتن ندارم..." اینگونه سخنان بر ضمیرناخودآگاهمان تاثیر می گذارد و به او می فهماند که خسته است. احساس خستگی آرام آرام بر شما غلبه می کند و با اینکه خوابتان نمی آید ولی ساعتی بعد بخواب می روید!!!
گاهی برخی می گویند که اصلاً اینطور نیست. من هر چه می خواهم انجام دهم عکسش اتفاق می افتد. شخصی که چنین باوری دارد فرض کنید می خواهد در آزمونی که در پیش رو دارد با نمره بالا قبول شود و تمام سعیش را می کند. تا می تواند درس می خواند و استراحت می کند. هیچ نکته ای را فراموش نمی کند. مدام نیز برخورد تلقین می کند که من می توانم. می توان چون می خواهم. ولی متاسفانه در شب امتحان و یا روز امتحان در حین صحبت با دوستان می گوید:" خدا کنه مثل همیشه نشه...!!" جملاتی از این قبیل. که متاسفانه این صحبتها بر این کودک زود باور موثر است...چون باور داشته که عکسش می شود و اعتقادش به آن بیشتر بوده همان می شود. ولی با تمرین می توان باور را تغییر داد.
بنابر این اگر انسان بخواهد نظام فکری خود را عوض کند باید در باورهای خود تغییر ایجاد کنند.
پس هنگاهی که چیزی را خواستار می شویم واقعاً باور داشته و خواهیمش. نه اینکه بگوییم ای کاش اینطور شود و تلاشی بسیار مختصر کرده سپس بگوییم از ما بر نمی آید! واقعاً بخواهید تا فکرتان کاملاً به سمت و سوی آن حرکت کند. و نیاز این امر داشتن ذهنی زیبا و قدرتمند است.
تمام بحثهایی که در رابطه با قدرت و ضمیرناخودآگاه کردیم برای این بود که خدایی نکرده کسی از نا توانی سخن بمیان نیاورد. و نیز حواسش یه کودکش باشد. در صورتی موفق خواهیم بود و می توانیم از "خواه تا توانی" استفاده کنیم که ذهنمان را درست پرورش داده باشیم.
همگی می دانیم که خواستن توانستن است. فقط ممکن است ندانیم که چگونه بخواهیم و چگونه بتوانیم. ممکن است فراموش کرده باشیم که باید از حال شروع کرد. هیچ گاه نگوییم روزی دیگر...ساعتی دیگر...دقایقی دیگر...چرا که آن زمان دیگر دیر است.ممکن است آن نیرو و عزمی که در آن لحظه برای بدست آوردن داریم دقیقه ای دیگر نداشته باشیم. و امروز و فردا کنیم. وقتی شروع می کنیم و قدم اول را بر می داریم به ضمیرناخودآگاهمان می فهمانیم که شروع شد. باید تمام توانت را بکار گیری از تمام نیروهای آسمانی و زمینی کمک بگیری برای پیروزیم.
یک نکته را هم بخاطر بسپاریم که از همین حالا باید روی برنامه ریزی فکرمان کار کنیم. در واقع بیشتر به کودکمان توجه کنیم. لغاتی که الان بکار می بریم فردا روی تصمیمان و موفقیتمان اثر گذار خواهد بود.
زمانیکه بر بدست آوردن و یا عمل کردن به کاری مصرباشیم و بخواهیم مطمئن باشید که می توانید. چرا که در تمام لحظات فکر و ذکر شما رسیدن به آن هدف است. هر اتفاقی که رخ می دهد ضمیر ناخودآگاه شما آن رخ داد را موشکافی می کند تا ببیند در رسیدن به هدف شما موثر هست یا نه؟ وبه هر ترتیب که شده راهی را پیدا می کند. خواستن و تلاش مفید کردن همین و بس...
به امید فکری زیبا و موفقیتی روز افزون
خوش باشید و موفق
به نام خدا
سلام. وقت گرانبهای همگی بخیر و شادی.
ابتدا از لطف تمامی دوستان سپاسگذارم. و خوشحال که از اوقات با ارزشتان برای خواندن و نوشتن نظرات زیبایتان در این وب کوچک خرج می کنید.
دوستان عزیز همانطور که فرمودید دسته بندی عشق کار درستی نیست. و عشق کلمه مقدس و بزرگی ست که نمی توان معانی آن را برزبان آورد. من هم چنین جسارتی نمی کنم.
در متن هم ذکر کردم که در جامعه کنونی عشق به سه دسته تقسیم می شود. نه در حقیقت. منظورم هم این بود که شخصی به صورت درقسمت ۱ اشاره شد. به نظر خودش عاشق شده". عاشق فلان دختر یا پسرهستم. عاشق فلان بازیگر فلان خواننده و...هستم." می گویند که عاشقند ولی بعد از مدتی به راحتی فراموش می کنند.
یا شخص دیگری که در تقسیم بند ما جزو عشاق عصبی هستند. اینگونه افراد همانطور که گفته شد برایشان مهم نیست که چه بر سر دیگران یا معشوق می آید. به هر ترتیب می خواهد مالک آن شوند. مثل کسانی که دست به خودکشی قتل... بخاطر شخصی می زنند. و کسانی هم که عاشق مال دنیا هستند نیز در این دسته قرار می گیرند. چرا که فقط مالکیت برایشان مهم است.
فرمودید نمی توان با برنامه یا با عقل عاشق شد. من هم موافقم. ولی با برنامه و با عقل می توان عاشق ماند.
دوستی اشاره کردند که برای عشقهای حقیقی هم نیاز به یک نگاه هست. حق با شماست. و منکر این قضیه نیستم. یک نگاه مثل زدن در خانه توست. ما باید منتظر اشاره عشق باشیم. و برای همین هم همیشه گوش بزنگ. آنگاه کوچکترین تلنگر کافی ست تا تو را به دنیای خود ببرد. در را می کوبد و این ما هستیم که می گوییم:" کیستی؟" می گوید:" می توانم عشق باشم. تا تو چه بخواهی!"... حال شمائید که تصمیم می گیرید:" می تواند عشق باشد. در را برویش باز کنم!!!؟ یا..."
و این تصمیم سرنوشت سازترین تصمیم زندگی شما خواهد بود. این شما هستید که تصمیم می گیرید با او بروید. دقت کنید.باید مسیر را خوب بشناسیم. باید ببینیم کسی که همراهش هستیم مطمئن است یا نه...
قبل از باز کردن در باید خود را شناخته باشید." من می توانم عاشق باشم...اصلاْ من کیستم؟...عشق یعنی چه؟..." ..."خوب حالا خودم را می شناسم با دل و جرات در را باز می کنم. حال او کیست؟"
ممکن است بگوئید که این همان برنامه ریزی ست و چنین چیزی امکان پذیر نیست. درست است وقتی که عشق به سراغمان بیاید دیگر دیر است. چرا که در آن زمان نمی توان به درستی تصمیم گرفت.عملی که در آن هنگام انجام می دهیم نشان دهنده شخصیت ماست.شخصیتی که از قبل ساخته شده. یا در را از حس کنجکاوی یا هوس باز می کنیم و یا از آن هراس داریم و باز نمی کنیم. اینها همگی بستگی به شخصیت و سرگذشت ما دارد. قبل از این اتفاقها می توانیم خود را برنامه ریزی کنیم. تا زمانی که این اتفاق به وقوع می پیوندد کاملا آمادگی داشته باشیم. در واقع آینده نگری می کنیم. از حال شروع به ساختن می کنیم تا بعد نگوییم ای کاش زمان به عقب باز گردد.
بعد از شناختن وی علاقه مند می شویم مسیری را که با هم طی می کنیم بشناسیم. و اینگونه است که به اسرارزندگی آگاه می شویم. عشاق چون با چشم دل نگاه می کنند همه چیز را همانگونه که هست می بینند.یعنی زیبا می بینند. تصور کنید زیبایی ها را...وقتی نگاه می کنند به سادگی نمی گذرند بلکه تا عمق به پیش می روند. و از عمق وجود هر چیز می گویند. به همین دلیل است که عرفا به گونه ای صحبت می کنند که کمتر کسی متوجه فرموده هایشان می شوند. عارفان زیبا ترین موجودات این کره خاکی هستند.
واقعا بعد از دیدن این همه زیبایی ناشکریست که سپاس و احسنت بر این خالق زیبا نگوییم. واین ناسپاسی است که عشق حقیقی را خود او ندانیم. عشق یعنی خدا...اوست که عاشق است و ما شاگرد و بنده اش...این روح ما که از خود اوست می خواهد بازگردد به همان جایی که از آن آمده ولی مسیر را بلد نیست. وقتی که آن حس را پیدا کرد می رود می بیند می شنود تا پیدایش کند. آنگاه است که آرام میگیرد.
همانطور که گفتید عشق هدیه خداوند است تا به او برسیم. تا برای همیشه آرام باشیم و زیبایی ها را ببینیم. خداوند آن را گذاشته تا از طریق آن بتوانیم به آرامش برسیم به او برسیم...به امید آنکه همه بتوانیم از این راه به او برسیم...
عاشق باشید
با تشکر از همگی
به نام خدا
با سلام و عرض ادب خدمت تمام دوستان و خوانندگان عزیز.
همانطور که مطلع هستید تا به حال در این وبلاگ جملاتی کوتاه نوشته می شد.
احتراما به استحضار میرساند که از این پس در رابطه با جملات شرح مختصری داده میشود تا برخی از سوء تفاهم ها نیز بر طرف گردد.
امید است قابل تامل برای شما دوست عزیز باشد.
با تشکر از شما
از شناخت به عشق برس نه از نگاه...در این صورت که عشقت واقعی...
بارها قبل قبل از این عرض کرده بودم که در جامعه کنونی عشق به سه دسته تقسیم میشود:
۱-عشق الکی و زود گذر:به این نوع تقریبا نمی توان گفت عشق. هوسهای زودگذر که در بین جوانان امروز بسیار رایج است. که متاسفانه خیلی زود پدید آمده و به همان زودی و راحتی نیز اتمام می پذیرد. نمونه آن را نیز همگی عینا دیده ایم. برای رعایت کوتاهی مطلب از این بیش نمی توان توضیح داد.
۲-عشق عصبی: اینگونه عشقها اکثرا با یک نگاه بوجود می آید و عاشق در این صدد است که به هر صورت صاحب معشوق شود. چه این امر باعث شادی و خوشبختی معشوقه شود و چه باعث ناراحتی و بدبختی وی.
از ادامه این مبحث نیز پرهیز می کنیم. به این دلیل که نوع سوم اصلی ترین و مهمترین است و مد نظر ما.
۳-عشق حقیقی:این عشق همانطور که گفته حقیقی است. یعنی از شناخت نشات میگیرد و موجب رسیدن به کمال می شود. انسانی که عاشق است معشوقه خود را(انسان یا هر موجود دیگر) به خوبی شناخته و لازمه شناخت دیگران شناخت خود است. لازم به ذکر است که این عاشق برای شادی معشوق دست به هر عملی می زند حتی اگر به ضرر خود باشد.
وقتی خود را بشناسیم و بر نقطه ضعفها و نقطه قوتهای خود آگاه باشیم مطمئنا در صدد از بین بردن نقاط ضعف و تشدید نقاط قوت خواهیم بود. که این موجب سلامت روح و جسم نیز می شود.
این شناخت خود و اطراف موجب می شود آفریدگار خود را بشناسیم و در همه حال شاکرش باشیم. در واقع این شناخت موجب قرب الهی می شود. خلاصه عشق حقیقی انسان را به خدا می رساند که هدف عالی از این حیات زودگذر نیز همین است.
از جهتی دیگر عاشقی یعنی داشتن هدف و هدفدار بودن یعنی همیشه در تکاپو و تلاش بودن. اینها انسان را از پوچی دور می کند. در عصر امروز بزرگترین مسئله ای که دامن گیر افراد اعم از پیر و جوان است احساس پوچی کردن و پوچ گرایی است. پس بر همگان واجب است که ۱- خود و دیگران را بشناسیم. ۲- عاشق شویم. ۳- هدفدار شویم و تلاش کنیم.
می گویند بدون عشق نمی توان زندگی کرد. براستی که چنین است.
در نتیجه عشق واقعی از شناخت نه از نگاه...
- قبل از اینکه ما بتوانیم از ته دل عاشق و شیفته دیگران بشویم لازم است یاد بگیریم که خودمان را دوست داشته باشیم.
- ما مجموعه ای از آموخته هایمان هستیم و چنانچه آموخته های جدیدی بیاموزیم تغییر خواهیم کرد.